به بی وفاترين ...

بی وفاترین...... 

سلام دوستای خوبم

می خوام کمی از دلتنگیه این روزام بنویسم ... برای من کمی سخته که حرفای دلمو جایی بنویسم که فرشته هایی که منو میشناسن همه رو بخونن !!!!! دلتنگی مال دله پس بهتره تو دل بمونه !

فقط میگم که بدونین دلم این روزا خیلی گرفته از کسی که با تمامه زیبایی که خدا بهش داده درک درستی از عشق نمی تونه داشته باشه !! آره از اون دلم گرفته .می خوام این متنو براش بنویسم:

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند...

اینم یه قطعه از شعرای خودم:

فدای نامردیه تو بوسه های آخر من

قربونه بی وفایی هات این گونه های تر من

...

احساس و قلب پاک من انگار برات کافی نبود

فکرام چه بیهوده و تو دلت به او صافی نبود

...


/ 29 نظر / 95 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعيد و عطيه

سلام يکی از شعرهامو که خوندن واست ايميل کردم اگه به دستت رسيد به من بگو راستی آپ کردم

سعيد و عطيه

سلام دوست جونم متنت یک بود منم آپ کردم تو هم بیا باشه؟

اميد

سلام. کسی که عاشق مشه نبايدازاينا شکايتی داشته باشه.بايدبسوزی. نميخوای؟ عاشق کسی نباش. اون دفعه واست عصيان بندگی رونوشتم ازفروغ امروزواست عصيان خدايی رو مينويسم.بازهم ازفروغ اميدوارم خوشت بياد: عصیان خدایی نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند بی خبر از کوچ درد آلود انسانها باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان می کشد پاروزنان در کام طوفانها چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها وحشت زندان و برق حلقه زنجیر داستانهایی ز لطف ایزد یکتا سینه سرد زمین و لکه های گور هر سلامی سایه تاریک بدرودی دستهایی خالی و در آسمانی دور زردی خورشید بیمار تب آلودی جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته نه نشان آتشی بر قله های طور نه جوابی از ورای این در بسته می نشینم خیره در چشمان تاریکی می شود یک دم از این قالب جدا باشم همچو فریادی بپیچم در دل دنیا چند روزی هم من عاصی خدا باشم

اميد

عشق شمشیر من و مستی کتاب من باده خکم بود آری باده خکم بود ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست زانکه نازیبد زبون را این خداییها من کجا وزین تن خکی جداییها من کجا و از جهان این قتلگاه شوم ناگهان پرواز کردن ها رهایی ها می نشینم خیره در چشمان تاریکی شب فرو می ریزد از روزن به بالینم آه حتی در پس دیوارهای عرش هیچ جز ظلمت نمی بینم نمی بینم ای خدا ای خنده مرموز مرگ آلود با تو بیگانه ست دردا ‚ ناله های من من ترا کافر ترا منکر ترا عاصی کوری چشم تو ‚ این شیطان خدای من

اميد

من نوای چنگ بودم در شبستانها من شرار عشق بودم سینه ها جایم مسجد و میخانه این دیر ویرانه پر خروش از ضربه های روشن پایم من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ من سلام مهر بودم بر لبان جام من شراب بوسه بودم در شب مستی من سراپا عشق بودم کام بودم کام می نهادم گاهگاهی در سرای خویش گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش تا ببینم درد هاشان را دوایی هست یا چه می خواهند آنها از خدای خویش گر خدا بودم در سولم نام پکم بود این جلال از جامه های چک چکم بود

اميد

هستی من گسترش می یافت در هستی شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم مشتهایم این دو مشت سخت بی آرام کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت تا که هستی در تن دیوارها می مرد خانه می کردم میان مردم خکی خود به آنها راز خود را باز می خواندم مینشستم با گروه باده پیمایان شب میان کوچه ها آواز می خواندم شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت مست از او در کارها تدبیر می کردم می دریدم جامه پرهیز را بر تن خود درون جام می تطهیر می کردم من رها می کردم این خلق پریشان را تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند جرعه ای از باده هستی بیاشامند خویش را با زینت مستی بیارایند

اميد

گر خدا بودم خدایا زین خداوندی کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود من به این تخت مرصع پشت می کردم بارگاهم خلوت خاموش دلها بود گر خدا بودم خدایا لحظه ای از خویش می گسستم می گسستم دور می رفتم روی ویران جاده های این جهان پیر بی ردا و بی عصای نور می رفتم وحشت از من سایه در دلها نمی افکند عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم یا ره باغ ارم کوتاه می کردم یا در این دنیا بهشتی تازه میزادم گر خدا بودم دگر این شعله عصیان کی مرا تنها سراپای مرا می سوخت ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت سینه ها را قدرت فریاد می دادم خود درون سینه ها فریاد می کردم

اميد

راستی به من هم سربزن. خوشحال ميشم. مرسی

مستانه

خوب بود مرسی [قلب] به وبلاگ منم بیا

میثم

وب جلبی بود خسته نباشی.اگه میتونی کمک من کنی درباره عشق باتجربه ای که از عشق داری برام ایمیل بده تا دیر نشده