تلخ است زبان تو

ای سردتر از مردن

تو دور ز خوشبختی

بر باد بدادی من

بودم من برای تو روزی

خدای عشق

راندی مرا حالا

دوری ز دعای عشق

معشوق بودم دیروز

امروز فقط یک دوست

نفرین به محبت

که هر چه میکشم از اوست

حق است که تو خود را

در بستر مرگ یابی

ای که مرا خواهی

گویم تو پر از خوابی

تکرار تمنا ها

باز از تو به من گشتن

دیر آمده ای عاشق

معشوق تو را بردن

/ 0 نظر / 12 بازدید