عشق بابا

تو سایه ی عشقی بر سرنوشت من

همچون حصاری تو بر بذر کشت من

من همچون شاهانم تاج سرم بابا

بی سایه ی مهرت من پرپرم بابا

...

می دانم این بودن این زندگی زیبا

می سازمش جاوید به عشق تو بابا

روز پدر رو به همه ی پدرای مهربون تبریک میگم به خصوص پدر مهربونه خودم ...

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اميد

خالق من او و او هر دم به گوش خلق از چه می گوید چنان بودم چنین باشم من اگر شیطان مکارم گناهم چیست ؟ او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت دام صیادی به دستم داد و رامم کرد تا هزاران طعمه در دام افکنم ناگاه عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت منتظر برپا ملکهای عذاب او نیزه های آتشین و خیمه های دود تشنه قربانیان بی حساب او میوه تلخ درخت وحشی زقوم همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل آن شراب از حمیم دوزخ آغشته ناز ده کس را شرار تازه ای در دل دوزخش از ضجه های درد خالی بود دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد او به من رسم فریب خلق را آموخت من چه هستم خود سیه روزی که بر پایش بندهای سرنوشتی تیره پیچیده ای مریدان من ای گمگشتگان راه راه ما را او گزیده ‚ نیک سنجیده ای مریدان من ای گمگشتاگان راه راه راهی نیست تا راهی به او جوییم تا به کی در جستجوی راه می کوشید راه ناپیداست ما خود راهی اوییم ای مریدان من ا

اميد

بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی عطر لذتها ی دنیا را بیافشانده چیست او جز آن چه تو می خواستی باشد تیره روحی ‚ تیره جانی ‚ تیره بینایی تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند تیره آغازی ‚ خدایا ‚ تیره پایانی میل او کی مایه این هستی تلخست رای او را کی از او در کار پرسیدی گر رهایش کرده بودی تا بخود باشد هرگز از او در جهان تقشی نمی دیدی ای بسا شبها که در خواب من آمد او چشمهایش چشمه های اشک و خون بودند سخت مینالیدند می دیدم که بر لبهاش ناله هایش خالی از رنگ فسون بودند شرمگین زین نام ننگ آلوده رسوا گوشیه یی می جست تا از خود رها گردد پیکرش رنگ پلیدی بود و او گریان قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد ای بسا شبها که با من گفتگو می کرد گوش من گویی هنوز از ناله لبریز است شیطان : تف بر این هستی بر این هستی درآلود تف بر این هستی که اینسان نفرت انگیزست

اميد

ای مریدان من ای فریاد ما از او ای همه بیداد او ‚ بیداد او بر ما ای سراپا خنده های شاد ما از او ما نه دریاییم تا خود ‚ موج خود گردیم ما نه طوفانیم تا خود ‚ خشم خود باشیم ما که از چشمان او بیهوده افتادیم از چه می کوشیم تا خود چشم خود باشیم ما نه آغوشیم تا از خویشتن سوزیم ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم ما نه ما هستیم تا بر ما گنه باشد ما نه او هستیم تا از خویشتن ترسیم ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم دام خود را با فریبی تازه می گسترد او برای دوزخ تبدار سوزانش طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد ای مریدان من ای گمگشتگان راه من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم

اميد

کفه ای لبریز از گناه من کفه دیگر چه ؟ می پرسم خداوندا چیست میزان تو در این سنجش مرموز ؟ میل دل یا سنگهای تیره صحرا؟ خود چه آسانست در ان روز هول انگیز روی در روی تو از خود گفتگو کردن آبرویی را که هر دم می بری از خلق در ترازوی تو نا گه جستجو کردن در کتابی ‚ یا که خوابی خود نمی دانم نقشی از آن بارگاه کبریا دیدم تو به کار داوری مشغول و صد افسوس در ترازویت ریا دیدم ریا دیدم خشم کن اما ز فریادم مپرهیزان من که فردا خک خواهم شد چه پرهیزی خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود تو گرسنه من خدایا صید ناچیزی تو گرسنه دوزخ آنجا کام بگشوده مارهای زهرآگین تکدرختانش از دم آنها فضا ها تیره و مسموم آب چرکینی شراب تلخ و سوزانش در پس دیوارهایی سخت پا برجا هاویه آن آخرین گودال آتشها خویش را گسترده تا ناگه فرا گیرد جسمهای خکی و بی حاصل ما را کاش هستی را به ما هرگز نمیدادی یا چو دادی ‚ هستی ما هستی ما بود می چشیدم این شراب ارغوانی را نیستی ‚ آن گه ‚ خمار مستی ما بود

اميد

پس دگر افسانه روز قیامت چیست پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان سر به سر آتش سراپا ناله های درد پس غل و زنجیرهای تفته بر پا از غبار جسمها خیزنده دودی سرد خشک و تر با هم میان شعله ها در سوز خرقه پوش زاهد و رند خراباتی می فروش بیدل و میخواره سرمست ساقی روشنگر و پیر سماواتی این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان باز آنجا دوزخی در انتظار ماست بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل هر زمان گوید که در هر کار یار ماست یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی آن که از بخت سیاهش نام شیطان بود آن که در کار تو و عدل تو حیران بود هر چه او می گفت دانستم نه جز آن بود این منم آن بنده عاصی که نامم را دست تو با زیور این گفته ها آراست وای بر من وای بر عصیان و طغیانم گر بگویم یا نگویم جای من آنجاست باز در روز قیامت بر من ناچیز خرده میگیری که روزی کفر گو بودم در ترازو می نهی بار گناهم را تا بگویی سرکش و تاریک خو بودم

اميد

گر چه او کوشیده تا خوابم کند اما من که شیطانم دریغا سخت بیدارم ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت اشک باریدم پیاپی اشک باریدم ای بسا شبها که من لبهای شیطان را چون ز گفتن مانده بود آرام بوسیدم ای بسا شبها که بر آن چهره پرچین دستهایم با نوازش ها فرود آمد ای بسا شبها که تا آوای او برخاست زانوانم بی تامل در سجود آمد ای بسا شبها که او از آن ردای سرخ آرزو می کرد تا یک دم برون باشد آرزو می کرد تا روح صفا گردد نی خدای نیمی از دنیای دون باشد بارالها حاصل این خود پرستی چیست ؟ ما که خود افتادگان زار مسکینیم ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار نقش دستی ‚ نقش جادویی نمی بینیم ساختی دنیای خکی را و میدانی پای تا سر جز سرابی ‚ جز فریبی نیست ما عروسکها و دستان تو دربازی کفر ما عصیان ما چیز غریبی نیست شکر گفتی گفتنت ‚ شکر ترا گفتیم لیک دیگر تا به کی شکر ترا گوییم راه می بندی و می خندی به ره پویان در کجا هستی ‚ کجا ‚ تا در تو ره جوییم ما که چون مومی به دستت شکل میگیریم

اميد

سبز خطانی سرا پا لطف و زیبایی ساقیان بزم و رهزن های گنج دل حسنشان جاوید و چشمان بهشتی ها گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل قصر ها دیوارهاشان مرمر مواج تخت ها بر پایه هاشان دانه ی الماس پرده ها چون بالهایی از حریر سبز از فضاها می ترواد عطر تند یاس ما در اینجا خک پای باده و معشوق ناممان میخوارگان رانده رسوا تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی مومنان بیگناه پارسا خو را آن گناه تلخ وسوزانی که در راهش جان ما را شوق وصلی و شتابی بود در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت در بهشت بارالها خود ثوابی بود هر چه داریم از تو داریم ای که خود گفتی مهر من دریا و خشمم همچو طوفانست هر که را من خواهم او را تیره دل سازم هر که را من برگزینم پکدامنست پس دگر ما را چه حاصل زین عبث کوشش تا درون غرفه های عاج ره یابیم یا برانی یا بخوانی میل میل تست ما ز فرمانت خدایا رخ نمی تابیم

اميد

ما اگر در این جهان بی در و پیکر خویش را در ساغری سوزان رها کردیم بارالها باز هم دست تو در کارست از چه میگویی که کاری ناروا کردیم؟ در کنار چشمه های سلسبیل تو ما نمی خواهیم آن خواب طلایی را سایه های سدر و طوبی ز آن خوبان باد بر تو بخشیدیم این لطف خدایی را حافظ ‚ آن پیری که دریا بود و دنیا بود بر جوی بفروخت این باغ بهشتی را من که باشم تا به جامی نگذرم از آن تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را چیست این افسانه رنگین عطرآلود چیست این رویای جادوبار سحر آمیز کیستند این حوریان این خوشه های نور جامه هاشان از حریر نازک پرهیز کوزه ها در دست و بر آن ساقهای نرم لرزش موج خیال انگیز دامانها میخرامند از دری بر درگهی آرام سینه هاشان خفته در آغوش مرجانها آبها پکیزه تر از قطره های اشک نهرها بر سبزه های تازه لغزیده میوه ها چون دانه های روشن یاقوت گاه چیده ‚ گاه بر هر شاخه ناچیده

اميد

سالها ما آدمکها بندگان تو با هزاران نغمه ی ساز تو رقصیدیم عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم معنی عدل ترا هم خوب فهمیدیم تا ترا ما تیره روزان دادگر خوانیم چهر خود را در حریر مهر پوشاندی از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز نسیه دادی ‚ نقد عمر از خلق بستاندی گرم از هستی ‚ ز هستی ها حذر کردند سالها رخساره بر سجاده ساییدند از تو نامی بر لب و در عالم و رویا جامی از می چهره ای ز آن حوریان دیدند هم شکستی ساغر امروزهاشان را هم به فرداهایشان با کینه خندیدی گور خود گشتند و ای باران رحمتها قرنها بگذشت و بر آن نباریدی از چه میگویی حرامست این می گلگون؟ در بهشت جویها از می روان باشد هدیه پرهیزکاران عاقبت آنجا حوری یی از حوریان آسمان باشد میفریبی هر نفس ما را به افسونی میکشانی هر زمان ما را به دریایی در سیاهیهای این زندان میافروزی گاه از باغ بهشتت شمع رویایی

اميد

تو چه هستی ای همه هستی ما از تو تو چه هستی جز دو دست گرم در بازی دیگران در کار گل مشغول و تو در گل می دمی تا بنده سر گشته ای سازی تو چه هستی ای همه هستی ما از تو جز یکی سدی به راه جستجوی ما گاه در چنگال خشمت میفشاریمان گاه می ایی و می خندی به روی ما تو چه هستی ؟ بنده نام و جلال خویش دیده در اینه دنیا و جمال خویش هر دم این اینه را گردانده تا بهتر بنگرد در جلوه های بی زوال خویش برق چشمان سرابی ‚ رنگ نیرنگی شیره شبهای شومی ‚ ظلمت گوری شاید آن خفاش پیر خفته ای کز خشم تشنه سرخی خونی ‚ دشمن نوری خود پرستی تو خدایا خود پرستی تو کفر می گویم تو خارم کن تو خکم کن با هزاران ننگ آلودی مرا اما گر خدایی در دلم بنشین و پکم کن لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم *********** مثل اين که خيلی شد. شرمنده.خودم هم فکر نميکردم اينقدر زياد بشه. قريان شما